تبليغاتX
گناه عشق
اینو زدم تا بدونی موقع رفتنت نبود ، خدانگهدارت باشه گرچه دلم راضی نبود

حق نداری که بگذری از حرف من به سادگی ، زدم که یادت بمونه هر جا می ری باید بگی

اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه ، وای بمیرم رو صورت جای انگشتای منه

گریه نکن عزیز من الهی دستم بشکنه ، اما بدون هر جا بری خاطرهات مال منه

برو ولی بدون که من می مونم توی حسرت  ، آره الهی بشکنه دستی که خورد تو صورتت

قوربون گریه هات برم رفتنتم به دل نشست ، باید پیاده شیم گلم قایقمون به گل نشت

اینو بدون فدات بشم تو بدترین وضعیتم ،اینون زدم بتا بدونی از دست تو ناراحتم

تصمیمتو عوض نکن اگه می خوای بری برو ، درسته که زدم ولی خیلی دوست دارم تو رو

الهی قربونت برم خیلی برام بودی عزیز ، ازپیش من برو ولی خاطراهامو دور نریز

اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه ، وای بمیرم رو صورتت جای انگشتای منه

گریه نکن عزیزم الهعی دستم بشکنه ، اما بدون هرجا بری خاطرات مال منه

اگر چه خیلی داغونه حرمتی داره این خونه ، زدوم که جای حلقه مون روی صورتت خونه کنه

الهی قربونت برم اشکات آتیشم می زنه ، آخ روی ماهشو ببین الهی دستم بشکنه

اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری ، زدم ولی یادم نبود بخوام نخوام باید بری

اینو زدم یاد بگیری اگر جه قیدمو زدی  ، وقتی که می پرسم کجا جواب سر بالا ندی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:43  توسط تنها  | 


بیشتر از دو سال باهاش بودم

تو این مدت هم خاطره های خوب داریم و هم خاطره های بد.

خاطرات خوبمون بهترین لحظات زندگیم بود و خاطرات بدم بدترین که حتی شاید برای تمام عمرم

اثراتش روی من باقی بمونه

امروز به چیزهایی اعتراف می کرد که شاید بیشتر از این اعترافاتی که کرده رو هنوز به زبون نیاورده

حتی زمانی که در مورد کاراش حرف می زد می خندید انگار خوشحال بود که اون کار ها رو کرده و یک ذره

در مورد کارایی که کرده پشمیون نبود و انگار به خودش می بالید که خیانت کرده

امروز به من نشون داد و به زبون آورد که تاریخ انقضام تموم شده

امروز بهم گفت که وفاداریش چقدر بود

اون حتی یک لحظه به من و شخصیتم و احساساتم توجه نکرد

اون منو شکست

اون کاری کرد که من به هیچ زنی اعتماد نکنم

اون تخم بی اعتمادی رو در من کاشت و اونقدر پرورشش داد که به درختی تنومند تبدیل شد

حتی سرگرمیش خورد کردن شخصیت یه مرد بود شخصیت کسی که خیلی دوسش داشت

واسه سرگرمیش حتی هر روز با غرور من و با غیرت یه مرد که از دار دنیا یه دل شکسته داره بازی کرد

ساعت ۱.۰۵ نیمه شبه

درحالیکه اشکهام اجازه نمی دن صفحه کلید رو ببینم دارم ادامه در دل هام رو می نویسم

شاید زمانی این وبلاگ رو دوباره بخونه

که با اشک های خیلی از شبها نوشته شده

شاید کلمه کلمه این حرف ها اشک هایی باشن که از گونه من جاری می شن و روی صفحه نقش می بندند

نمی دونم اینقدر احساسات برای یک زن ارزش وفاداری رو داره یا نه

اما زمانی که به گذشته و به کار هایی که اون برای داغون کردن من کرد و بی اعتنایی هاش و بی محلی

هاش رو به یاد میارم می بینم اشتباه کردم

من زود خودمو دست کسی سپردم که با بازیچه کردن من روز هاش رو سپری می کرد

عشق دروغه

دیگه هیچ عشقی رو باور ندارم

عشق یعنی هوسی که بچه ای برای بدست آوردن آبنباتی بهتر ،خرج می کنه

نمی دونم چرا اعتمادم به همه از دست رفته

بغض گلومو گرفته

دارم می ترکم

می خوام برم یه جا فریاد بزنم

می خوام برم یه جا فریاد گناهان کرده ام رو برای کسی بزنم که بازیم داد

می خوام برم جایی زجه بزنم و بگم ارزش عشق پاک این بود؟

دلم گرفته

تو این وبلاگ هیچ وقت خدا رو صدا نکردم

از دست خدا شاکی بودم

می گفتم تمام این چیز ها زیر سر اونه

اما فهمیدم هیچ کس جز خدا نمی فهمه من چی میگم

هیچ کس جز خدا عاشق بنده ای که خطاکاره نیست

حالا می دونم خدا فقط کنارمه

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به جلالت قسم دیگه عشقم رو برای هیچ زنی خرج نمی کنم

اگر زمانی ازدواج کردم هر لحظه انتظار خیانتش رو می کشم

 تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:15  توسط تنها  | 

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:27  توسط تنها  | 

این بار فقط سکوت می کنم

سکوت خود را می نویسم

از خفگی میان بی بندباری ها و بی وفایی ها می گویم

از خفگی خیانت ها می گویم

گلویم را بغضی می فشارد

خفه می شوم

خفگی پر درد تر از هوا

شش هایم دیگر توان هوای بی وفایی را ندارد

خفه می شوم

در این بازار دو رویی ها

در این بی بندباری ها

خبر را دست به دست

کوه به کوه

در تمامی شهر شنیده ای؟

وفا مرد

بی وفایی مد شده است

بر روی سنگر قبرش بزرگ حک شد

وفا مرد

مردمی بی وفا بر روی بالینش گریه می کنند

مردمی که نشناختند وفا را

و من خفه می شوم

در هوایی بی وفا

مرده ای میرد ، دنیا باز نایستد

نوزادی به دنیا آمد

در این بی وفایی

خیانت نام نهادند

و من خفه می شوم

در هوای خیانت و بی وفایی

خدا به زجر آمده است

دست آدمان وفادارٍ بی وفا به سوی خدا

خدایا منجی ؟

و خدا تنها را فرستاد

مردمان وفادار بی وفا تنها را درآغوش گرفتند

و تنها مانندند در این هوای بی وفایی و خیانت

و خفه می شوم از هوای بی وفایی و خیانت

و تنها می مانم

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:35  توسط تنها  | 

دیروز روز تولد عشقم بود

اون روزی که روز تولد من بود و اون بهم اسمس تبریک نزد من به خودم گفتم من بهش زنگ می زنمو

بهش تبریک می گم

خداییشم تا روز قبلش یادم بود

اما نمی دونم چرا اون روز یادم رفت

اصلا انگار خنگ شده بودم

حالا که دیگه کار از کار گذشته

من به خودم می گم چرا من یام نبود بهش تبریک بگم

چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم

چرا ؟

خداییش حق داره هر حرفی بهم بزنه

البته اون فکر میکنه من می خواستم تلافی کنم

اما خداییش نه

من خیلی بیشتر از این حرفا دوسش دارم که بخوام کار اونو تلافی کنم

عشقم

ایمان زندگی من

خانوم گل من

خانومی خوشکل من

خیلی دوست دارم

ببخشید

امروز وقتی تو چشمام نگاه می کردی به خدا شرمنده اون چشمای قشنگ بودم

وقتی امروز بهم گفت تنهای عسلی من

انگار دنیا رو بهم دادن

تو این چند وقت خیلی منتظر اینحرفش بودم

اما نزدیک ۲ ماه بود که بهم نگفته بود

ایمان زندگی من همیشه دوست دارم

همیشه بهت عشق می ورزم

تمامی این حرفامو با اشک نوشتم

نمی دونین اسمس اون انگار دنیا رو بهم داد

بهم گفت تنهای عسلی من......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:1  توسط تنها  | 

امروز سالروز تولد من بود

یه روز عادی مثل بقیه روزا

صبح رفتم پیش عشم

یه ۱:۳۰ با هم بودیم

اون اصلا یادش نبود من تولدمه

خداییشم خودمم یادم نبود من تولدم که بهش بگم امروز روز تولدمه

بعد که از اون خداحافظی کردم رفتم سر کار

بعد از کار رفتم تا برای خودم یه خریدی بکنم

تا ساعت ۸ کارم تموم شد

به عشقم زنگ دم بگم چی خریدم اما اون نبود

تو راه برگشت به خونه وقتی دیدم که عشقم یادش رفته که به من زنگ یا حداقل یه اسمس بزنه که

روز تولدمو تبریک بگه کلی ناراحت شدم

بهش اسمس زدم و اون تازه یادش اومد که امروز روز تولدمه

خیلی اخلاقش تغییر کرده

دیگه بهم زنگ نمی زنه

مگر اینکه کاری داشته باشه

یا بخواد کاری براش بکنم

دیگه بهم اسمس نمی زنه مگر اینکه بخواد جوابه منو بده

خیلی نسبت به من سرد شده

دیگه نمی گه دوست دارم

دیگه نمی گه تنهای عسل من

اما من همیشه اونو دوست داشتم

همیشه بهش زنگ زم

همیشه بهش اسمس زدم

نه اینکه کاری ازش بخوام یا بخوام برام کاری بکنه

فقط به خاطر خودش

نمی دونین چه تولدی گرفتن برام

۲ نفر پول دادن و حتی زحمت گرفتن یه کادوی کوچیکم به خودشون ندادن

انگار فقط می خواستن از سرشون باز بشه

۲ نفر دیگه خرید های خودمو به خودم کادو دادنو پولشو باهام حساب کردن

بازم به خودشون زحمت خرید کادویی رو ندادن

۱ نفر شام داد که اونم زحمت خرید یه کادوی کوچیک و به خودش نداده بود

۱ نفر دیگه هم چیزی که ۲ ماه بود بهش می گفتم برام بگیر و پولش رو بهت می دم برام گرفته بود

که حتی صبح اون روز خودم دوباره بهش گفتم بگیر پولش رو بهت می دم که گرفته بود برام

نه دستی نه خوشحالی

حتی باز کردن کادوهام هم جالب بود

فقط از روی سر باز کنی برام تولد گرفتن

هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد

همه وقتی کار دارن یادشون می افته تنهایی هم وجود داره

خوب تنهام

در این دنیا تک و تنها شدم ، من

گیاهی در دل صحرا شدم من

چو مجنونی که از مردم گریزد

شتابان در دل لیلا شدم من

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

بناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق ، چرا شیدا شدم من

من آن دیر آشنا را می شناسم

من آن شیرین اَدا را می شناسم

محبت بین ما کار خدا بود

ازین جا من خدا را می شناسم

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

بناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا تنها شدم من

خوش آن روزی که این دنیا سر آید

قیامت با قیام محشر آید

بگیرم دامن عدل الهی

بپرسم کار عاشق کی بر آید

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا تنها شدم من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:3  توسط تنها  | 

امروز سالگرد این وبدله

نمی دونین اگه یه مروری به این سایت بندازین واقعا عشق رو بشناسین

ببینین عاشقی چقدر سخته

ببینین واسه عشقتون باید چقدر سختی بکشین

تو این یکسال شاید اندازه ۱۰۰۰ سال پیر شدم

اما با اون بودن برام به اندازه ۱۰۰۰ سال خاطره داشت

خیلی موقع ها با هم خوب بودیم و خیلی موقعه ها با هم بد

قهر بودیم و آشتی

درصورتی که می تونستیم با یه ذره کم کردن از غرور هم دیگه و پایبند بدون به همدیگه این دوستیو

فقط به آشتی و بدون دعوا تبدیل کنیم

خداییش خیلی بهم دروغ گفت

منم کم دروغ نگفتم

اما اون بعضی وقتا یه کارایی می کرد که خودشم حق می ده که این کارا رو کرده

اما من همیشه دوسش دارم

اونم همیشه دوسم داره

البته دارم در مورد یک سال گذشته حرف می زنم

الانم همدیگه رو دوست داریم و تا ابدم همدیگه رو دوست خواهیم داشت

حتی اگر بدترین جیز ها بینمون اتفاق بیفته

۸ روز دیگه روز تولد منه و ۱۱ روز دیگه رو زتولد اون

می بینین تولدامونم بهم نزدیکه

ما خیلی چیزامو به هم نزدیکه مثل دلامون

خلاصه کنم خیلی دوسش دارم اونم منو دوست داره

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:1  توسط تنها  |